برای زندگی آیینی داریم و برای مبارزه رسمی. برای حکومت کردن قوانینی داریم و برای قضاوت معیاری. اما می بینی که همه چیز درهم است. نه حرمتی مانده است، نه جایگاهی. درها بسته است. هر چه می کوبیم، کسی در به رویمان نمیگشاید. به ظاهر در خانهی خود هستیم، اما شب را پشت در، با شکم گرسنه و زیر کولاک غصه و درد، توهین و تحقیر، قلدری و اجحاف سپری میکنیم. جماعتی دیوانه از خشم و ترس و خودسری و خودبینی قصد جانمان را کردهاند. کاشانهمان را متروک ساختهاند و نزدیک ترین کسانمان را هم از ما میرانند.
وه که می داند که چگونه دلمان از فرط تحقیر و تهدید و ناامنی شکسته است! سوءظن و خبرچینی، فرصت طلبی و مجیزهگویی هر روز حالمان را بدتر می کند.ما اینجا در انتظار همدردیم و کسی عنایت نمیکند.
اما بعد:
شنیدهام که دچار بیماری چشم شدهای و روشنایی دیدگانت رو به کاستی مینهد.
شنیدهام بیماری، اما به فکرت نیستند.
شنیدهام تو را آزار میدهند. تحقیرت میکنند. به تو افترا میزنند.
شنیدهام تو را مزدور اجنبی خوانده اند. جرمهایی را بر تو میبندند که از آن بی خبری. صداقت و دلخوریات را به بدی پاسخ میدهند. دلسوزی و نگرانیات را برای این مرز و بوم به تمسخر میگیرند. اما عزیز مهربانم آنها نیز در خانهشان ناآرامند. بلکه ناتوانتر، مضطربتر و گرسنهتر از ما، لاکن راهی را رفتهاند که خود در آن سردرگماند. آبی را ریختهاند که توان جمع کردنش را ندارند. حرفی را زدهاند که نمیخواهند اصلاحش کنند، وگرنه همان کس که به تو دشنام میدهد و توهین میکند، خوب میداند امثال نوریزاد و تاج زاده برای ایجاد حق و راستی جانبازی میکنند و نیک میداند که شما بزرگواران بیرون از این دنیااید، و گویی در دل خدایید.
عزیز خوبم! آن که بر سر تو فریاد می کشد و ناسزا می گوید، به درستی پی برده است با مرد آرام و صبوری چون تو نیاز ندارد که با صدای بلند حرف بزند، تا سخنش را بشنوی، اما پایداری تو یکی از حسهای غریب و نامعقولش را بیدار میکند” از دست رفتن قدرت و جایگاه” چرا که دیگران مدام مدیحه سرای او بودهاند. از او طلب بخشش کردهاند. حرفش را حجت میدانند و بر خود و حتی بر فرزندانشان واجب. حالا تو سرپیچاندهای، ایستادهای و از خود دفاع کردهای. پس بپذیر که باید بر سرت فریاد بکشد، تهدیدت کند، آن هم با صدایی که کرکننده است.
حق بده که آنها را خسته کردهای. یقین داشته باش همین حالا هم سایه اعمالشان بر روی آن چه که خود بافتهاند، سنگینی میکند.فقط کافی است یک نامهی شاکرانه و نغمهای ستایشگرانه برایشان بنگاری و در این واپسین درود آنها بر جایگاهشان که بسی دلبستهاش هستند، آنها را به وجد بیاوری، بلکه بر خود ببالند که دست آخر توانستند تو را به راه راست هدایت کنند.
محمد خوبم!
در هر حال تو و رفقایت دریافتهاید که در برابر چه چیز قرار گرفتهاید. میدانید که وام دیگران را نیز میپردازید. آگاه هستید که حرف بقیه را میزنید. بله هستند کسانی که در این روزگار چون رهگذران میایستند و فقط مینگرند، اما دیگرانی هم هستند که پایداری شما را برانداز میکنند و بر شما خیره میمانند و مرحبا میگویند. حرفها و دفاعیاتتان را به گوش هم میرسانند و آوازهی مردانگی، شرف و شعورتان را بین یکدیگر قسمت میکنند.
و حرف آخر :
به دوستانت بگو ما اینجا حالمان خوب است، اما باور نکنید.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر